پسر ایده آل باید ادکلنــــــش تلـــــــــخ باشه،
 

باید وقتی حســــــودی میکنی بغلت کنه
 

و بگه من فقـــــط مال تو ام دیوونه،
 

باید موقع خرید کردن چشمــــــش دنبال نگاه تو باشه
 

که بفهمـــــه از چی خوشت اومده
 

باید وقتی خودتو لوس میکنی قند تو دلش آب بشه و ببـــــوستت
 

وقتی دستاشو میگیری چند لحظه یه بار دستاتو فشار بده
 

که بفهمی حواسش بهت هست
 

یه پسر ایده آل در جواب دوست دارم نمیگه منم همینطور،
 

میگه من عاشقتـــــــــــم
 

یه پسر ایده آل باید بغلش بوی آرامش بده نه هوس
 

وقتی میبینتت اول لپتو میبوسه و سرتو روی سینش میذاره
 

یه پسر ایده آل با تمام وجود دوست داره…
 

یه پسر ایده آل باید مــــــرد باشه

 

آری ابنگونه است

دلم خیلی بارونیه

 

عنوان

 

باران که میبارد

دلم برایت تنگ تر می شود

راه می افـتم

بدون چتر ، من بـغض می کنم ، آسمان گـریـه . . .

 

 

نوشته جدید

سلام

اومدم ولی نه چندان خوب و نه چندان بد

البته با تمام اتفاقات بد امسال ( کرونا) که شروع کننده سال جدید بود نمیدونم چرا ته دلم یه روشنایی سوسو میزنه فقط خواستم بگم من دوباره اومدم، از بهمن 92 رفته بودم که رفته بودم تا امروز که دلم منو کشوند این سمت ، نمیدونم چند نفر از دوستای وبلاگ نویسم هنوز هستن یا مثل من غیبت کبری داشتن ولی کاش اونا هم یه سر بیان به دلنوشته هاشون سر بزنن

ایستگاه من و تو...



 
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم می شد.

قطار می گذشت و سبک می شد.

قطاری که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت:اینجا بهشت است،و من شادمانه بیرون پریدم.

اما ...تو پیاده نشدی و من نفهمیدم....!!

قطار رفت و دور شد و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

و او گفت:این قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آنان می گوید:

"درود بر شما،راز من همین است."

آنان که مرا می خواهند در ایستگاه بهشت پیاده نمی شوند.

و من آرام زیر لب گفتم:
          
                                                                      عجب فااااصله ای


                   

فقط بیا


دلتنگم  . . .

دلتنگ برای تماشا کردنت

در آغوش کشیدنت

 دلتنگ برای زیر باران بی چتر در خیابان با تو

آهای من دلم تا نمی دانم کجا تنگ است

بیا ...

تو که با صدای باران آمدی  و از دل ابرهای فاصله آغوش گشودی

یک آغوش گرم  ِ صادقانه

با تو آرامم تو که در خیالم وسعتت بی انتهاست...

بیا ......فقط بیا




گلایـه دکتر شریـعتی از خدا و جـواب خدا از زبان سهراب سپهری

خدایا کفر نمیگویم،


پریشانم،


چه میخواهی تو از جانم؟!


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی


به زیر پای نامردان بیاندازی


و شب آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه ی دیوار بگشایی


لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرفتر


عمارتهای مرمرین بینی


و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر میگویی


نمیگویی؟!


خداوندا!


اگر روزی بشر گردی


ز حال بندگانت با خبر گردی


پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا  تو مسئولی.


خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا و یا بهتر بگوییم: جواب

خدا از زبان سهراب سپهری


منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان


رهایت من نخواهم کرد


رها کن غیر من را ، آشتی کن با خدای خود


تو غیر از من چه میجویی؟


تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟


تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم


تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن


که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم


طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت


که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که


وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد


تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم


که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت


وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم


مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟


هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟


که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!


آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مهربانت


خالقت


اینک صدایم کن مرا.


با قطره ی اشکی


به پیش آور دو دست خالی خود را


با زبان بسته ات کاری ندارم


لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم


غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟


بگو جز من کس دیگر نمیفهمد


به نجوایی صدایم کن.


بدان آغوش من باز است


قسم بر عاشقان پاک با ایمان


قسم بر اسبهای خسته در میدان


تو را در بهترین اوقات آوردم


قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من


قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور


قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد


برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو


تمام گامهای مانده اش با من


تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید


ترا در بیکران دنیای تنهایان،


رهایت من نخواهم کرد.



پاسخ امیر جعفری به نتانیاهو

 

اظهارات دور از عقلانیت بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر رژیم اسرائیل درباره ایران

و شرایط زندگی در کشورمان از جمله ممنوعیت پوشیدن شلوار جین و گوش دادن

به موسیقی غربی با موجی بزرگ از انقلاب از سوی قشرهای گوناگون همراه شد؛

انتقادی که به یک طیف سیاسی خلاصه نمی‌شد و تقریباً همه مردم نسبت به این

اظهارات واکنش‌های متفاوتی نشان دادند و در این میان، در روزی که امیر جعفری،

بازیگر کشورمان یک پیغام شفاف به نتانیاهو داد، «تابناک» نیز یک ویدئوی کلیپ

تقدیم نخست‌وزیر سرزمین‌های تحت اشغال می‌نماید.

به گزارش «تابناک»، «… من فکر می کنم اگر مردم ایران آزاد بودند، شلوار جین

می پوشیدند، به موسیقی غربی گوش می‌دادند…»؛ این بخشی از اظهارات

نخست‌وزیر سرزمینی است که نقشه‌اش بیش از هر رنگ دیگری، به سرخی خون

مردمانی است که تانک‌های مرکاوا از روی جسدشان گذشته است؛ سرزمینی که

متعلق به دیگران است اما شصت سال پیاپی در اشغال گروه‌ صهیونیستی است که

برای حفظ سلطه‌شان، دویست کلاهک هسته‌ای ‌دارند و هیچ قدرتی سراغشان

نمی‌رود که چرا ابعاد برنامه هسته‌ایش را در قالب پروتکل‌های بین‌المللی مشخص نمی‌سازد؟!

حال نخست‌وزیر چنین رژیمی که پایه‌اش بر نظامی‌گری استوار است و زنان و

دخترانشان‌ مکلف به چندین سال سربازی هستند، مگر این که از برخی طیف‌های

یهودی باشند و از موتورهای هواپیماهایش تا شعله اجاق‌هایشان در روز شنبه

روشن نمی‌شود تا گناهی متوجه یهودیان نشود و یکی از ایدئولوژیک‌ترین رژیم‌های

موجود را در سطح جهان دارد که از برخی ابعاد، کره شمالی نیز در مقابلش عقب

می‌ماند، درصدد برآمده از ایران تصویری بسیار تاریک به جهانیان نشان دهد و هر

چه زودتر شعله‌ای را که برای بهبود روابط ایران با دیگر کشورهای جهان

برافروخته شده‌ ‌خاموش کند.

سخنان عجیب نتانیاهو که در گفت‌و‌گو با بی‌بی‌سی فارسی انجام شده بود، البته

دقایقی بعد با واکنش جالب مهاجرانی، وزیر پیشین فرهنگ و ارشاد کشورمان همراه

شد؛ اما این نخستین واکنش بود و بلافاصله شاهد سیل واکنش‌ها به اظهارات دروغ

نخست وزیر رژیم غاصب قدس بودیم. ده‌ها هزار پیغام بر‌ صفحه نتانیاهو در

شبکه‌های اجتماعی، بخشی از این پاسخ بود و بخشی دیگر هزاران تصویر مردم

ایران با شلوار جین از گذشته تاکنون بود که پس از این سخنرانی آپلود شد و حتی

تصاویر برخی شهدا‌ که در دوران جنگ تحمیلی نیز شلوار جین بر تن داشتند، رو

شد که در نوع خود جالب بود.

 

برخی چهره‌های فرهنگی نیز در این زمینه واکنش‌هایی نشان دادند و حتی صداوسیما

که به دلایل مشخصی علاقه چندانی به نشان دادن مردم با شلوار جین نداشت، بر‌

نمایش این موضوع تأکید ویژه‌ای کرد. امیر جعفری بازیگر سینمای ایران نیز شب

گذشته در صفحه فیس‌بوکش در نوشتار محاوره‌ای خطاب به نخست وزیر رژیم

اشغالگر قدس نوشت: «پندی از کوچترین عضو یک تمدن ۷۰۰۰ ساله به طفلی

شرور از جغرافیای خود ساخته و کوچک ۶۵ ساله.

اگر در مورد چیزی اطلاع کافی نداری اظهارنظر نکن تا عمق فاجعه بار حماقتت

نمایان نشه! تو و جغرافیای خود ساختت ـ که اصلا به رسمیت نمی‌شناسیمت‌ ـ

کوچک‌تر از اونی که بخوای راجع به مهد تمدن و مردم نجیبش صحبت کنی. بهترین

و پاک‌ترین انسانها برای استقلال و عزت و اقتدار این کشور شهید و جانباز شدن تا

یک وجب از خاک این مملکت دست تو و امثال تو نیفته که اگر می‌افتاد، امروز

شلوار به تنمون نبود چه برسه به جینش.

مردم ما مردم نجیب و اصیلی هستن که برای پیشرفت و آبادی کشورشون با جان و

دل زحمت می‌کشن و همه مشکلات و سختی‌ها رو با صبر و حوصله خودشون حل

می‌کنن، نیازی نیست شما نگرانشون باشی.

مردم ایران بر خلاف شما و هم‌فکرات، نه تنها برای خودشون و دولت و کشورشون

که برای همه دنیا و بشریت صلح و آرامش می‌خواد. اون مردی که شما باهاش

کل کل می‌کردی و رعب و وحشت راه می‌نداختی تو دنیا تا مدیریت جهانی کنی، رفت و

… (بپا تورم لولو نبره!).

همه دنیا دیدن که چطور ۷۳٪ مردم ایران امیدوارانه با شلوار جین اومدن و رأی به

تغییر و اصلاح و اعتدال همین نظام و کشور دادن. ظاهرا شما خواب بودی و

ندیدی… راستی چیزی داری از جغرافیات که ۷۰ سالش باشه؟! قدمت خودت و

جغرافیای خود‌ساختت از زمان اولین زایمان مادربزرگ منم کمتر! چه برسه به این

که اصلا بفهمی ۷۰۰۰ سال تمدن یعنی چی؟!‌

حرف زیاده واسه گفتن ولی همین کافیه واست. سایز این حرفها نیستی که واسه ما

کری بخونی. برو بشین نقاشیتو بکش بفرست سازمان ملل، زیرشم بنویس نتانیاهو

۵ساله از تل آویو …‌».


 

 

 


فقط من و کلاغ ها ...

هوای سرد را دوست دارم

وقتی دست هایم زیر آستین پنهان میشوند

وخنده هایم پشت یک شال گردن 

و با گام هایی آهسته تر از همیشه

روی خیابانی با حاشیه های زرد و نارنجی راه میروم

و نگاهم را به شیشه ی مغازه هایی میدوزم که شاید بتوان از میان ِ گلستان بهاریشان ، پاییز پیدا کرد نرگس پیدا کرد


هوای سرد را دوست دارم

و زورگویی پاییز را

که هیچ کس را به خیابان راه نمیدهد

و این خلوت

و این سکوت

فقط سهم ِ تنهایی من و کلاغ هاست...

من شاید دریک  خلوت ِ صبح ِ پاییزی ، تازه عروس ِ این شهرم

که آهسته آهسته

روی این سنگفرش راه میروم

و کلاغ ها

این ساق دوش های سیاه پوش

لی لی لی لی

شاخه میتکانند و بر سرم برگ های زرد و نارنجی میپاشند

و مرا همراهی میکنند

قار قار قار....

یعنی بریزید . بپاشید . نو عروس آمده است .

....

اینجای احساسم را باید بگذارم لای یک پرانتز و بیندازمش درون یک پوشه پر از حرف ناتمام !

بگذریم

هوای سرد را دوست دارم

و باران را

وقتی که میبارد و مرا به زیر آسمان میکشاند و من به استقبال فرشته های باران ، چتر مبندم و دست هایم را تا بالاترین ِ انگشت هایم بالا میگیرم و عشـــــــــــق میکنم با این نم نم ... با این بوسه های آسمانی فرشته ها

که خدای مهربان ِ سجاده ی سبز ، به استجابت دعاهایم برایم فرستاده است ...

هوای سرد را دوست دارم

و تورا

وقتیکه

تار و پود خیالت

گرمم میکند ...


سرخوشی کودکانه


بگم ؟


بازم بهت بگم؟؟؟؟ خجالت میکشم..

باران و اشک

خاصیت اشک است ؛

اینکه هم چشم را پاک میکند و بعد از آن  هم دل را ...

در این کویر خشک ، بارانم آرزوست ...




اسمش را دخترانه بنام : دنیا ...

اسمش را مردانه بنام : جهان ...

افسوس که این سیاره ی آبی ، نه حیای زنانه سرش میشود نه وفای مردانه ...

فکر نان باش؛ این سیاره بیشترش آب است ...

می‌خوانمت رفیق»، ای طعم زندگی

در خشک‌سال مهر، در قحط انتظار

می‌خوانمت رفیق، چون آیه‌ای بزرگ

بر قلب آسمان، در گوش آبشار

هم‌درد آشنا، هم‌سنگر عزیز

معنای آشتی، مفهوم انتظار

«پیروز می‌شوی، این سرنوشت توست

تقصیر از تو نیست»ٰ با جبر روزگار

وقتی که صبح شد، وقتی بهار بود

بیدار کن مرا، ای بهتر از بهار

 

 

دو تا چشم رطب داری/ از عشق همیشه تب داری

چشات از جنس مرغوبه/ چه‌قدر حال

دو نی‌نی چشات خیسه/ آدم می‌ترسه بنویسه

می‌ترسه پاش به دل واشه/ آدم بی‌خود خاطرخواه شه چشات خوبه

تو چشمات توت تر داری/ خودت حتما خبر داری

چشات گفتن که بشکن، من شکستم، شک نکردم

هزار بار مردم و می‌میرم و باز ترک نکردم

چشات از جنس مرغوبه/ چه‌قدر حال چشات خوبه

چشات رنگش لعاب داره/ رو موجاش التهاب داره

ولی بی‌دین لامذهب/ زیارتش ثواب داره

چشات از جنس مرغوبه/ چه‌قدر حال چشات خوبه

 

دو نی‌نی چشات خیسه/ آدم می‌ترسه بنویسه

می‌ترسه پاش به دل واشه/ آدم بی‌خود خاطرخواه شه

دو تا چشم رطب داری/ از عشق همیشه تب داری

چشات از جنس مرغوبه/ چه‌قدر حال چشات خوبه


دوره . دوره آدمهاییست که همخواب میشوند

ولی هرگز خواب هم را نمیبینند




بدون شرح



سالهاست این "ترازوی دوکفه" تعادل ندارد!

دست خالی...دل پر...







آخر معصومیت


ﻭ ﮔﺎﻫﯽ . . .





ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸی ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ

ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ



ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ

ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ


ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !..



ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ

ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ

ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ



ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ

ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ

ﻭ ﮔﺎﻫﯽ . . .

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ

ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ ...



اعتماد

 



                 
    آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد


                             دارند، راحت‌تر می‌خوابند.

نوستالژِی ها

صدایی نیست.

این تصاویر بهم پیوسته مثل یک فیلم مقابل چشمانم رژه می روند،


اما


بیصدا...


گوشهایم هیچ صدایی نمی شنوند جز صدای خیالهای خوش


روزهای از دست رفته را...


صدای دیگری نیست.



این یک فیلم صامت است.


فقط تصاویر


و فقط تصاویر تمام خیال مرا پر کرده اند


و بوی پیراهنت حتی از مصر به مشامم می رسد



و شاید

شاید چاه هم بتواند مادر باشد

به خدای چاه می سپارمت

و چشمهایم را بر هم می گذارم

تا خیال کنم

عطر صدایت روزی ناشنوایی ام را شفا بخشد.

امتحان

خدایا یه خواهش ازت دارم :


مارو با کساییکه 



دوستشون  داریم  امتحان  نکن

به دور از هر خصومتی واقعا زنگ خطر است!

xdd 

دو مشکل بزرگ در جامعه ما وجود دارد :

نخست اینکه همه من هستیم و ما را به رسمیت نمی‌شناسیم ،

و دوم اینکه کتاب نمی‌خوانیم
.


"مصطفی رحماندوست"

هان....اینجا ایران است ...آری!





اینجـآ ایران است . . . . .



جایــے ڪـہ مایـہ دار شدن عامل بــے

بنـدوبارےمـردهاست



و بــے مایـہ شـُدن عامل هرزگــُے زنها . . . . .



تــفــاوتــ هــا غـــوغـــا مــیــکــنــــد

چه کسی چنارهای خیابان ولیعصر را کاشت؟


تا ۱۰۸ سال قبل تهران پایتختی بود که خیابان‌هایش آسفالت نداشت. ساختمان‌های آجری‌اش یک در میان با معماری نیمه فرنگی قاجاری جایگزین شده بود و کوچه‌هایش با عبور درشکه و گاری، غبارآلود و کثیف می‌شد. تا ۱۰۸سال قبل، تهران پایتختی بود که بلدیه نداشت اما قانونی که ۱۲ خردادماه ۱۲۸۶در مجلس به تصویب رسید، تهران را صاحب اولین شهرداری کشور کرد.

اولین شهرداری تهران در روزهای پر تنش مشروطه تأسیس شد تا «اداره احتسابیه» و «محتسب»‌هایش جایشان را به «بلدیه» و «بلدیه‌چی»‌ها بدهند. تا آن زمان، محتسب‌ها وظیفه رسیدگی به تخلفات شهر را به عهده داشتند و عده‌ای از آنها که در شعبه نظافت اداره احتسابیه کار می‌کردند، شهر را آب پاشی کرده و با صد رأس الاغ و قاطر زباله‌ها را جمع می‌کردند.
بلدیه اگرچه در زبان دهخدا، مؤسسه‌ای تعریف شده که «به کار نظافت و خوبی آب و نان و چراغ و سوخت و خواربار و صحت نظر دارد» اما در قانونی که ۱۲ خردادماه ۱۳۲۶ به تصویب مجلس رسید، موسسه‌ای بود که هدف اصلی‌اش کمک به دولت و مراقبت از شهر معرفی می‌شد. در این قانون، هدف از راه اندازی بلدیه «حفظ منافع شهرها و ایفای حوائج اهالی شهرنشین» یا «مساعدت به دولت در ساختن بازار‌ها و نمایشگاه‌های تجاری و کلیه مراقبت، رواج حرفت و تجارت شهر و دایر نمودن محل تشخیص اسعار و معاملات عمومی» در نظر گرفته شده بود.

مردها انتخاب کنند

در سلسله مراتب بلدیه تهران قدیم، بعد از شهردار کلانتر قرار داشت که معاون اول شهردار به حساب می‌آمد و در واقع رئیس انجمن بلدیه بود. انجمنی که اعضای آن با انتخاب مردم سر کار می‌آمدند و لقب بلدیه‌چی می‌گرفتند. در اولین قانون تشکیل انجمن بلدیه، آمده بود که اعضای انجمن بلدیه باید منتخب مردم باشند. به عبارت درست‌تر، منتخب مردها. چرا که در این قانون زنان حق رای نداشتند.

پیروزی مشروطیت و درگیری‌هایی که با دولت داشت، شکل‌گیری اولین بلدیه را سه سال به تعویق انداخت تا در نهایت در سال ۱۲۸۹ بلدیه تهران در بازار تهران، رو به روی سبزه میدان و در محلی که به آن خیام‌خانه یا چادرخانه می‌گفتند، شروع به کار کرد. متولی این بلدیه «دکتر خلیل‌خان اعلم‌ الدوله» (ثقفی) بود و معاونش یکی از چشم پزشکان سرشناس تهران به نام «علیرضاخان بهرامی» معروف به مهذب‌السلطنه بود که دستی هم در روانشناسی و فلسفه داشت.

آب‌پاشی خیابان‌ها با مشک

رفتگران بلدیه تهران، خیابان‌ها را با مشک آب‌پاشی می‌کردند تا گرد و غبار خیابان‌ها مردم را آزار ندهد. مدتی بعد، در زمان «عضدالملک» چند خیابان سنگفرش شد تا هم چهره امروزی‌تری به شهر داده شود و هم نظافت شهر بهتر حفظ شود. در آن زمان بلدیه تنها از وسایل بارکشی مثل اسب، قاطر، شتر و گاری که وارد تهران می‌شدند عوارض می‌گرفت و مواجب رفتگران از همین راه تامین می‌شد. بعد از آن اگر چیزی باقی می‌ماند، صرف امور عمرانی و روشنایی و رسیدگی به سر و صورت شهر می‌شد.

خیابانی به اسم شهردار

در زمان رضاشاه، نظام بلدیه تغییر و تحولاتی پیدا کرد که آن را به شکل امروزی‌اش نزدیک‌تر می‌کرد. سرلشکر کریم آقا بوذرجمهری که شدیدا مورد اعتماد رضاشاه بود، بعد از پشت سر گذاشتن مشاغل نظامی به عنوان شهردار انتخاب شد. بوذرجمهری عوارض جدیدی را وضع کرد و در عوض، مالیات خودروها و کالسکه‌ها لغو کرد، اداره خیریه و مریضخانه بلدیه و دارالمجانین و آتش‌نشانی را تأسیس کرد و شروع به خیابان‌سازی، ساختمان‌سازی و مدرنیزه کردن تهران کرد.

حالا ساختمان‌های پست، بلدیه، مخابرات، شهربانی و خیلی از ساختمان‌های قدیمی تهران امروز یادگارهای کریم آقا بوذرجمهری هستند. او میدان توپخانه را با تاثیر از میدان سن‌پترزبورگ ساخت، خیابان ولیعصر را تا تجریش ادامه داد و دستور داد در کناره آن چنار بکارند. بوذرجمهری بعد از ۱۰سال از شهرداری استعفا داد و به پاس خدماتی که انجام داده بود، نامش را روی یکی از خیابان‌های مهم تهران گذاشتند؛ خیابانی که امروز به نام ۱۵خرداد می‌شناسیم.

تا در اواسط دهه ۴۰ که غلامرضا نیک پی از اصفهان به تهران آمد و شهرداری تهران را به دست گرفت، تقریبا هیچ شهرداری نتوانست به اندازه کریم آقا بوذرجمهری تاثیر گذار باشد. نیک پی اما با ساخت برج آزادی و استادیوم و دریاچه آزادی و دهکده المپیک، بعد از مدت‌ها دوباره شهرداری را رونق داد.



بشنو با توام

تمام دیشب را گریه کردم




دلتنگ بودم




برای همه کس،برای همه چیز




برای داشته ها،برای نداشته ها




برای بودن ها،برای رفتن ها





برای تمام زندگی ام


                                         برای
تو...



تمام دیشب را گریه کردم



.
.

بدون اینکه کسی برایم دلتنگ باشد...





لعنتی..


به "سگ" استخون بدی ..

دورت میگرده


واست دم تکون میده !!!


من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!

    گذشته که حالم را گرفته است

    آینده که حالی برای رسیدنش ندارم

    وحال هم که حالم را بهم میزند

    چه زندگی شیرینی...!!!!!