دلم تنگ است براي روزهايي که

بيهوده از کنارشان رد شده ايم

و تازه دريافته ايم

که چه عظمتي بوده اند در جواني مان...

دلم تنگ است

براي صداهاي کودکانه اي

که آزادانه رهاشان کرده ايم

تا روزها بگذرند

و ما ندانسته

پير شديم.

 

به اندازه تمامي غروب ها در کنار توام.

به اندازه تمامي سايه هاي بلند،

تو را زمزمه وار مي خوانم.

به اندازه سکوت پرنده هاي دل شکسته،

از تو دورم.

اي خيال نازک انديش شبها!

شکوه تنهايي ام را در ميان غارها گم کرده ام.

و مرگ عبوسم را در فراسوي جهنم زمان

به عشق وجودت مي نالم.

در مسير اين جاده هاي پهن،

بي لطافت صدايت چه کنم؟

انگار سالهاست زنگ اين ساعت خاموش شده است.

زنگ ساعت قلبم...

 

بر درگاه چشمانم

نام تو را نوشتم.

اي دورترين همسايه من!

اي نزديک ترين شادي قلبم!...

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما انگار سالهاست اين در

کنج دو ديوار فراموش شده است.

انگار همين ديروز بود

که صداي قدمهايت

از کنار باغچه مي آمد تا لب حوض...

انگار سالهاست از تو دورم

نمي توانم اين فاصله را بشکنم

بر درگاه چشمانم نام تو را نوشتم

اما همواره

اشکهايم در اين سکوت بي معني رخنه مي کند

تا نام تو را بشويد.

گاه مي ميرم.

همانگونه ترسان و مضطرب!!

اما تو نمي آيي.

بي آنکه بدانم

فارغ از روزها

گمنامي ام را مي جويم...

بر درگاه چشمانم

نام تو را حک کردم!...

دور خود حصاری کشیده ام

تا هزاران جفت چشم

مرا نبینند

و لغات را به انتظار بگذارم.

دور خود حصاری کشیده ام

از گفته های فردا

و ناگفته های دیروز.

حصاری که دستهای بیگانه

نتوانند فکرم را بربایند

و پاهای قدرت

نتوانند به درون آیند.

حصاری از معانی

حصاری از حرف

که مرا از جنجالهای روزانه دور نمی کند

و گمگشتگی دیروز را به یادم می آرد.

تو نمیدانی عشق یعنی چه!!!!

 

 

دوستت دارم.

وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!

می بوسمت.

وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!

در آغوشت می گيرم.

وقتی تو نمی دانی عشق يعنی چه!

تنها،

کلمه ای شنيده ای

و نمی دانی

عاشقان نيز دوست دارند

گاهی معشوق باشند.