ایستگاه من و تو...



 
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم می شد.

قطار می گذشت و سبک می شد.

قطاری که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت:اینجا بهشت است،و من شادمانه بیرون پریدم.

اما ...تو پیاده نشدی و من نفهمیدم....!!

قطار رفت و دور شد و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

و او گفت:این قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آنان می گوید:

"درود بر شما،راز من همین است."

آنان که مرا می خواهند در ایستگاه بهشت پیاده نمی شوند.

و من آرام زیر لب گفتم:
          
                                                                      عجب فااااصله ای


                   

فقط بیا


دلتنگم  . . .

دلتنگ برای تماشا کردنت

در آغوش کشیدنت

 دلتنگ برای زیر باران بی چتر در خیابان با تو

آهای من دلم تا نمی دانم کجا تنگ است

بیا ...

تو که با صدای باران آمدی  و از دل ابرهای فاصله آغوش گشودی

یک آغوش گرم  ِ صادقانه

با تو آرامم تو که در خیالم وسعتت بی انتهاست...

بیا ......فقط بیا