به یاد خاطرات

دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود 

 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود

بدون شرح

 

 

 

می گویند موقع مرگ ، همه زندگی مثل فیلم از جلوی چشم آدم رد می شود ...

به فیلم زندگی ام که فکر می کنم به مردن علاقه مند می شوم

شاید آن موقع یکبار دیگر دیدمت ...

 

دلتنگ باران


دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای

زمستان......در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از

درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
 
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،

از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم
 
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
 
سرازیر شده است را پاک کنی....

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار

تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
 
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،

آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
 
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،

چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......

باران بیا  تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است

خالی شو  و من نیز  از این سرنوشت و  دوری خالی می شوم......

محکوم به دلبستن

                               

 
به هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
 
 
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی
 
گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
 
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
 
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
 
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را
 
اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
 
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
 
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود
 
نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
 
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی
 
و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
 
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام
 
از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که دلشکسته ام
 
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که
 
در این لحظه های تنهایی بیشتر میسوزاند دلم را
 
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم
 
نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای رفتنت
 
این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
 
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم
 
خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم اما نمیتوانم!
 
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
 
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
 
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم
 
اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم،
 
تا به امروز در قلب بی وفای تو حبس بود،
 
از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابدباشم
 
در حال خودم در همین زندان تنها باشم ...
 
شاید بتوانم فراموشش کنم...

خیالی نیست

         

                            

عاشق ستاره ام اما هیچگاه به او نمیرسم!

درد دوری ، درد همه عاشقان است ، اما درد من دردی تازه است که بی دواست،

عشق من بی ریاست ، اگرچه همیشه بی صداست ، بشنو صدای گریه هایم را 

که این غمی ناآشناست!

عاشق عشقی هستم که هیچگاه به او نمیرسم ،  میدانم چه لذتی دارد  

در کنار او بودن اما هیچگاه نمیتوانم در کنار او باشم ، برایش از عشق بگویم 

و بی غم باشم!

او در قلب من است ، اما در کنارم نیست ، این خواسته سرنوشت است که 

این عشق پاک ، رویایی بیش نیست!

برای من خیالی بیش نیست که او مال من است ،

اگر از من بپرسند  میگویم او دنیای من است!

کسی نمیداند که در این دل چه میگذرد ، سخت در عذاب است  لحظه هایی 

که بی او نمیگذرد!

تو کجا و من کجا ای عشق بی پایان من ، تو در آن سو هستی و من در گوشه ای

 تاریک ، به تو مینگرم ای سرچشمه روشنیها ، و حسرت عشقی را میخورم 

که هست اما نیست!

عشقی که در قلب من است ولی جرات گفتنش نیست ، 

اما من عاشقت میمانم هیچ خیالی نیست!

آهسته ، قلبم  شکسته

آهسته بیا ، 

باز هم که فراموش کرده ای کجا آمده ای

اینجا قلب من است

آهسته ،
این قلب، شکسته...

نگاهی کن ببین درهای قلبم بسته

شاید باز هم بی وفایی مثل تو پشت دیوار قلبم نشسته !

آمده ای که بگویی پشیمانی؟

اما هنوز چند روزی بیش نیست که از آن روز گذشته

آتش دلم همچنان در حال سوختن است ،

بگذار خاکستر شود ، بعد بیا و دوباره دلم را بسوزان

بگذار گونه های پر از اشکم خشک شود ،

بعد بیا و دوباره اشکم را در بیار

آهسته ، قلبم بدجور شکسته

دوباره آمده ای که چه بگویی به این دل خسته

آمده ای دوباره بشکنی قلبم را ،

یا باز هم به بازی بگیری این دل تنهایم را ...

بی خیال ، با تنهایی بیشتر رفیقم تا با تو

ای نارفیق هیچ خاطره ی خوشی ندارم از تو

بگذار در حال خودم باشم ،

نه مهربانی تو را میخواهم ، و نه دلسوزی های تو را

نمیبخشم آن قلب بی وفای تو را

بگذار در حال خودم باشم ،

به تنهایی بیشتر از تو ، نیاز دارم ،

پس بگذار با تنهایی تنها باشم

در خلوت خویش با غمها باشم ،

نمیخواهم دوباره بازیچه دست این و آن باشم

آهسته ، غم سنگینی در دلم نشسته ...