زمانی که بزرگ میشی ..!!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونن دست تکون بدی...

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی...

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای...!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

 وقتی بزرگ میشی، دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی...

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها  ، ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحه ی تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس... 

 

 

مثل تو نمیخوام بگم خداحافظ اونم واسه همیشه

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟  

 

من اینجا خیلی تنهام»   

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. 

 

من هم خیلی تنهام»   

 یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ 

 

 آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»  

 

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه. 

 

من هم خیلی تنهام»   

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه    

بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟  

 

من اینجا خیلی تنهام»   

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم فکر خوبیه. 

 

 من هم خیلی تنهام»   

 یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا کردم. 

 

 آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی تنهام»  

 

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فکر خوبیه 

 

.من هم خیلی تنهام»   

 یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم  

 

 آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام»   

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: 

 

 «آره می‌دونم. فکر خوبیه من هم خیلی تنهام»   

 

تو خوب بودی که من بد شدم آیا؟؟

 

می نویسم دل گرفته ی من آروم می گیره

باور کن با نوشتن

آروم می شم

انگاری باهات حرف می زنم

درست آرامش مثل همون وقتا

لبخند قشنگی رو لبام نقش می بنده

بازم مثل همیشه اون غرور همیشگیم

میاد سراغم که مبادا بذاری لبخندتو ببینه

سریع اخم میکنم و یکی از تو چشام اون شیطنتو می خونه و میگه:ساختگیه

به خودم میام

کجایی دختر؟داری با کی صحبت می کنی؟راحت باش

کسی نیست که لبخندتو ببینه

کسی نیست که بخواد از لحن صدات متوجه بشه که چی تو دلت می گذره

و به زبون نمیاری

به خودم میام،مثل بچه ها که در نهایت معصومیت با چشمای ملتمس

نگاه می کنن و بهت خیره می شن،به گوشه ای خیره می شم....

آهنگ تو اتاقم پخشه:تو از شهر غریب بی نشونی اومدی.....

میرم توی فایل عکسام...فایل دوره ی سه ساله رو نگاه می کنم

هر وقت که کامپیوترو روشن میکنم حتما به این فایل سر می زنم

همه چی واسم دوباره تکرار می شه

آروم می شم ...اشکایی که نا خودآگاه تو این چند دقیقه رو گونه هام

جاری شده آروممم می کنن

به آینه که رو دیوار کنار کامپیوتر نصبه نگا می کنم

وای چشام سرخ شدن

بازم مامان می خواد گیر بده........

عیبی نداره

راستس یه چیزی:

خیلی ممنون که آرومم کردی.

آره!وقتی می نویسم انگاری باهات حرف می زنم

ممنون که اجازه می دی باهات درددل کنم

ممنون

تو همیشه مهربونی

تو همیشه مهربون بودی...

(گناه من بود که......)

اما
   با این همه
تقصیر من نبود
                  که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم