تو خوب بودی که من بد شدم آیا؟؟
می نویسم دل گرفته ی من آروم می گیره
باور کن با نوشتن
آروم می شم
انگاری باهات حرف می زنم
درست آرامش مثل همون وقتا
لبخند قشنگی رو لبام نقش می بنده
بازم مثل همیشه اون غرور همیشگیم
میاد سراغم که مبادا بذاری لبخندتو ببینه
سریع اخم میکنم و یکی از تو چشام اون شیطنتو می خونه و میگه:ساختگیه
به خودم میام
کجایی دختر؟داری با کی صحبت می کنی؟راحت باش
کسی نیست که لبخندتو ببینه
کسی نیست که بخواد از لحن صدات متوجه بشه که چی تو دلت می گذره
و به زبون نمیاری
به خودم میام،مثل بچه ها که در نهایت معصومیت با چشمای ملتمس
نگاه می کنن و بهت خیره می شن،به گوشه ای خیره می شم....
آهنگ تو اتاقم پخشه:تو از شهر غریب بی نشونی اومدی.....
میرم توی فایل عکسام...فایل دوره ی سه ساله رو نگاه می کنم
هر وقت که کامپیوترو روشن میکنم حتما به این فایل سر می زنم
همه چی واسم دوباره تکرار می شه
آروم می شم ...اشکایی که نا خودآگاه تو این چند دقیقه رو گونه هام
جاری شده آروممم می کنن
به آینه که رو دیوار کنار کامپیوتر نصبه نگا می کنم
وای چشام سرخ شدن
بازم مامان می خواد گیر بده........
عیبی نداره
راستس یه چیزی:
خیلی ممنون که آرومم کردی.
آره!وقتی می نویسم انگاری باهات حرف می زنم
ممنون که اجازه می دی باهات درددل کنم
ممنون
تو همیشه مهربونی
تو همیشه مهربون بودی...
(گناه من بود که......)
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم
